مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
243
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و اما پدر علاء الدين چون نگاه كرد . پسر خود ، علاء الدين را در باغ نيافت . از او جويان شد . گفتند : سوار گشته ، به خانه رفت . شمس الدين سوار گشته ، از پى او به خانه درآمد . بارهاى بسته در آنجا ديد . از آن بارها جويان گشت . زن شمس الدين آنچه از بازرگانزادگان بپسرش روى داده بود ، با شوهر بگفت . شمس الدين بعلاء الدين گفت : اى پسر ، خدا غربت را نيست كناد . پيغمبر عليه السلام فرموده : از نيكبختى مرد ، آنست كه در شهر خود روزى خورد . و پيشينيان گفتهاند كه : سفر را ترك كن ، اگرچه يك ميل راه باشد . پس از آن بپسر خود گفت : آيا تو سفر را مصممشدهء و از اين قصد باز نخواهى گشت ؟ علاء الدين گفت : ناچار بايد سرمايه برداشته ، ببغداد سفر كنم . و گرنه جامهء خويش بركنده ، كسوت درويشان بپوشم و بيرون رفته ، بشهرها بگردم . شمس الدين گفت : من بىچيز و محتاج نيستم . مرا خواسته بىشمر هست و بضاعتها و پارچههاى مناسب هرشهر دارم . پس از جملهء آنها چهل بار كه بهر بار ده هزار دينار قيمت آن را نوشته بودند ، بعلاء الدين بنمود و گفت : اى فرزند ، اين چهل بار را با آن ده بار كه مادرت داده ، بگير و در امان خدا سفر كن . و لكن اى فرزند ، من از بيشهء كه آن را غابة الاسد گويند ، بر تو همىترسم . و در راه تو باديهء است كه باديهء سگانش نامند . از آن نيز بر تو بيم دارم . كه در اين دو مكان بسى جان تلف شده و بسى جوان كشته گشته . علاء الدين گفت : اى پدر ، سبب چيست ؟ شمس الدين گفت : بدوى است راهزن كه عجلانش گويند . اينهمه فتنه را سبب اوست . علاء الدين گفت : انشاء اللّه از او ضررى نخواهد رسيد . پس از آن علاء الدين با پدر سوار گشته ، بسوق الدواب رفتند . ناگاه عكامى از استر خود به زير آمده ، دست شاه بندر بازرگانان ببوسيد و به او گفت : اى خواجه ، ديرگاهى است كه بضاعت تجارت ترا بار نبستهايم و با تو به سفر نرفتهايم . شاه بندر گفت : مرا ضعف پيرى دريافته ، ديگر سفر كردنم نشايد . اكنون نوبت سفر بپسر من افتاده .